سالها پيش عهد کردم ديگر از قتل ننويسماما ديشب وقتي گونه هاي خيس پدري را ديدم که سر بريده ي دخترش را در دست داشت قلم لرزان شد و روي صفحه ي کاغذ نوشت باز هم قتل !!!مادرش ميگفت ميخواسته برگردد و زندگي کند ...ولي ...
ولي احتمالا نگذاشتند!!!حدس ميزنم گفته اند : لطفا بايد بميري !!!به روزم با " يادم (براي هميشه) تو را فراموش ...منتظرم تا همدرد شوي ...يا حق [گل]